ذخيره سازي روزگار غربت


 

نويسنده: نصرت الله تابش




 
1- مي گويند در روزگاري كه مرحوم آيت الله حائري، بنيانگذار حوزه علميه قم، در قيد حيات بوده اند، مردي ساده دل براي زيارت ايشان به قم مي رود. هنگام عبور از يكي از محلات قم ناگهان با روحاني بلندبالا و خوش سيمايي مواجه مي شود و تصور مي كند كه همان مرجع بزرگ است. به عنوان عرض ارادت به بوسيدن دست ايشان مي پردازد. همراهان مشاهده مي كنند كه آن روحاني فقط مي گويد كه «ببوس نمي داني! ببوس نمي داني!» از او مي پرسند كه حاج آقا حكمت اين جملات چيست؟ در پاسخ مي شنوند كه «معلوم مي شود كه اين بنده خدا نه مرا مي شناسد و نه آيت الله حائري را، زيرا اگر فقط يكي از ما را مي شناخت چنين اشتباهي را مرتكب نمي شد!»
توصيف هنرمندان از يكي موقعيت عاطفي ناشي از دين، هم به شناخت شهودي دين و هم به دروني شدن هنر و زيبايي در هنرمند محتاج است و قصد من در اين مقاله به رغم حقارتم همين!
2- در يكي از مقاله ها سعي كردم موقعيت هاي حسي متفاوتي را كه جز از طريق ديني رخ نمي دهد توصيف كنم و نسبت آنها را با زيبايي به عنوان جوهره هنر نشان دهم؛ چرا كه تصور مي كنم زيبايي در كشف موقعيت هاي شگفت آوري است كه سرور مي آفرينند، حتي اگر محزون باشند. كار سختي بود و حال تصميم گرفته ام كه اين سختي را دوباره تجربه كنم و موقعيت حسي ديگري را برايتان توصيف كنم. اين بار سختي درك اين موقعيت صرفا وابسته به پيچيدگي مفاهيمي مثل اسلام- كه حد معرفتي دين است- و ايمان- كه حد عاطفي دين است و از عشق تا شيدايي را شامل مي شود- و تقوي- كه ترس از دست دادن معشوق است و عمل را كنترل مي كند- نيست، بلكه براي موقعيت عاطفي بايد پاي تاريخي را با تمام جزئياتش به ميان كشيد!
3- ناگريز تا رسيدن به اصل مطلب مقدمه چيني ديگري نيز ضروري است. بزرگي گفته است كه «عرفان خاستگاه هنر است و هنر پاي عرفان». هنرمند عارفي است كه لايه هاي تو در توي غيب را كنار زده است و به شهودي دست يافته است. اما جنس يافته هاي او به گونه اي است که جز با زبان هنر توصيف نمي شود. تا زماني که هنرمند در رمزگشايي عارفانه اين هستي بي پايان توفيقي نداشته باشد، هيچ اثر زيبايي را خلق نخواهد كرد.
حال شما را خواندن اصل مطلب دعوت مي كنم.
4- با هر تصوري كه از حضرت علي(ع) داريد اين صحنه را تجسم كنيد. ايشان را در مسجد کوفه بالاي منبر نشسته اند و براي انبوه مخاطباني كه اغلب گول و گنگ نگاهش مي كنند سخن مي گويد. اما به شدت مي گريد و عجيب تر اين كه بر صورت خويش سيلي مي زند! و به جاي حاضران نام ياران و دوستاني كه ديگر نيستند را به زبان مي آورد. اين العمار؟(عمار كجاست؟) اين ابن الطيحان؟(ابن طيحان كجاست؟) به ياد بياوريد كه اين همان علي است كه وقتي در يكي از شب هاي صفين غضب كرد و شمشير كشيد و به لشكر معاويه هجوم برد، مالك اشتر كه خود ترس از مرگ را به بازي مي گرفت، مي گفت كه ما در آن شب از هيبت علي(ع) مي ترسيديم! به ياد بياوريد كه اين همان علي است كه در عبادت نيمه شبش آن چنان بي قرار و بي تاب معشوق مي شد كه از هوش مي رفت و برخي تصور مي كردند كه از دنيا رفته است! به ياد بياوريد كه اين همان علي است كه كودكان يتيم را به دوش مي گرفت و سواري مي داد و طلب بخشش مي كرد! و باد بياوريد هنگامي كه توده مردم پس از تجربه خلافت هاي ديگران مانند شتراني تشنه كه به آبشخور خود يورش مي برند به سمت علي(ع) هجوم آوردند كه «اميري بر ما را بپذير!» و اين هجوم آن گونه توصيف شده است كه چيزي نمانده بود كه حسن(ع) و حسين(ع) كه جوان قدرتمند بودند زير دست و پا آسيب ببينند! آري اين همان علي است كه بر منبر نشسته، اشك مي ريزد و ذخيره هاي روزهاي غربتش را كه اكنون فقط خاطره شده اند به مدد مي طلبد و براي كساني كه اغلب گول و گنگ نگاهش مي كنند سخن مي گويد، تا شايد اندكي از سنگيني تيرگي روزگار بكاهد و اين غربت را به شوق مرگي كه از ابتدا با آن انس دارد گره بزند.
چقدر تقاوت هست بين كسي كه مرگ، او را از آروزهايش جدا مي كند با كسي كه به تجربه شيرين وصال دست مي يابد! اميرالمؤمنين عصاره ناب آن دسته از بزرگاني است كه اگر سرپوش اجل كه خداوند بر ايشان مقرر كرده است نبود، روحشان براي چشم به هم زدني در اين زندان نمي ماند! و برتر از او در اين مقام رسول خداست. اين مقدمه ها و ده مقدمه ديگر كه مجالش نيست كوتاه تر از آن هستيد كه يك لحظه از غربت عظيم مردي را كه سروپايش از هستي بيرون بود، نشان دهند. اما آيا مي توان احساس يك شيعه را توصيف كرد كه به رغم تماشاي اين غربت محزون، اين پرسش را مطرح مي كند كه آيا من هم آن قدر در دل امام زمانم بزرگ شده ام كه باري از غربتش را به دوش بكشم؟!
منبع:ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلم نگار شماره 38


/ج